آشنایی با افرادی که در تولید و توسعه محتوای این مجموعه نقش دارند.

من مصطفی جلالیام. اگر بخواهم خودم را با چند تا عنوان معرفی کنم، احتمالاً کار سختی نیست؛ طلبهام، کار فرهنگی کردهام، معلمی و تربیت را تجربه کردهام، رویداد طراحی کردهام، گیمیفیکیشن خواندهام و این روزها بیشتر سر و کارم با تحقیق و توسعه و فکر کردن به مسئلههاست. اما راستش خودم را با این عنوانها خیلی خوب نمیشناسم. مسیر من همیشه کمی کجومعوجتر از این حرفها بوده است. دبیرستان ریاضیفیزیک خواندم، ولی اهل شعر بودم و شاعری. از همان وقت انگار یک بخش ذهنم دنبال عدد و استدلال و سر درآوردن از رابطه چیزها بود و یک بخش دیگرش دنبال کلمه و معنا و حال آدمها. بعدها که وارد حوزه علمیه شدم، این دو تا خیلی هم از هم جدا نماندند. حوزه برای من فقط درس خواندن و جلو رفتن در یک مسیر معمول طلبگی نبود. همیشه گوشه ذهنم این بود که این دانستهها قرار است کجای زندگی مردم به کار بیاید و اصلاً میشود چیزی را تغییر داد یا نه. برای همین از همان سالها سراغ کار فرهنگی و اجتماعی رفتم. بخش مهمی از تجربهام در خرمشهر شکل گرفت؛ میان نوجوانها، دانشآموزها، مسجدها و آدمهایی که اگر قرار بود کاری پیش برود، باید آستین بالا میزدند. آنجا کمکم فهمیدم کار تربیتی فقط برگزاری کلاس و اردو و برنامه نیست. آدمها باید پیدا شوند، کنار هم قرار بگیرند، اعتماد کنند، مسئولیت بگیرند و کمکم خودشان منشأ حرکت شوند. در همان سالها تجربه تشکیل شبکههای تربیتی، فعالیت با دانشآموزان و اجرای برنامههای گسترده فرهنگی را داشتم. اما یک مسئله همیشه ته دلم بود: احساس میکردم اینها کافی نیست. نه اینکه کارهای کوچک و محلی بیاهمیت باشند؛ اتفاقاً خیلی وقتها اصل کار همانجاست. ولی ذهن من مدام میرفت سمت این سؤال که چرا بعضی مسئلهها اصلاً تولید میشوند؟ چه چیزهایی رفتار یک جامعه را عوض میکند؟ چطور میشود به جای وصلهپینه کردن یک مسئله، کمی عقبتر ایستاد و درباره ریشهها و جهت حرکت فکر کرد؟ همین روحیه باعث شد به چیزهای مختلفی سرک بکشم؛ از گیمیفیکیشن و کوچینگ تا طراحی رویداد و روشهای تازه آموزش. چند رویداد در موضوعات مسئلهشناسی، مباحث فقهی و مسائل روز، ایدهپردازی و سبک زندگی طراحی و اجرا کردم. دنبال این بودم که ببینم چطور میشود آدمها را از شنونده بودن بیرون آورد و درگیر مسئله کرد. هر تجربهای یک چیزی به من یاد داد، ولی باز احساس میکردم باید یک پله عقبتر بروم و خود مسئله را بهتر بفهمم. مدتی در خانهمدرسه نوآوری اجتماعی مبتدا بودم و در بخش اجرایی و آموزشی کار کردم. بعد از مبتدا به بنیاد نهضت رفتم. آنجا زیاد دوام نیاوردم. واقعیت این است که من همیشه آدم راحتی برای جا گرفتن در ساختار نبودهام. وقتی احساس کنم قرار است صرفاً در یک چهارچوب از قبل بستهشده حرکت کنم، خیلی زود به در و دیوار ذهنم میخورم. بعدتر معاونت آموزش هیئت رزمندگان اسلام از من دعوت به همکاری کرد. آنجا هم در همان فرصت کوتاه، به قول خودمانی یک چشمهای از کار نشان دادم، اما نه وضعیت مالی همکاری برایم مناسب بود و نه جنس کاری که باید انجام میدادم چیزی بود که از خودم توقع داشتم. آن تجربه هم ادامه پیدا نکرد. شاید در ظاهر این رفتوآمدها خیلی مرتب و رزومهپسند نباشد، ولی برای خودم بیفایده نبود. کمکم داشتم میفهمیدم چهکارهام و مهمتر از آن، چهکاره نیستم. قصه «مجله مردم» از یک پژوهش شروع شد. درباره سند جنگ شناختی چیزی نوشتم و از همان مسیر با مجموعه مرتبط شدم. بنا شد یک فرم ایدهپردازی هم پر کنم. همانجا یک بار دیگر با خودم روبهرو شدم؛ من لزوماً آدمی نبودم که بشود جلویش یک کاغذ گذاشت و گفت حالا ده ایده تازه بده! ذهنم جور دیگری کار میکرد. بیشتر دوست داشتم فکتها را جمع کنم، کنار هم بگذارم، روابط را پیدا کنم و ببینم پشت صحنه یک اتفاق چه سازوکاری خوابیده است. بعد پژوهش دیگری درباره رسانههای رقیب انجام دادم و در خلال کار، چند نکته هم درباره «موتورهای رسانه» مطرح کردم. ظاهراً همانجا این جنس فکر کردن بیشتر به چشم آمد و در نهایت به عنوان مسئول تحقیق و توسعه معرفی شدم. برای خودم هم اتفاق جالبی بود؛ انگار بعد از این همه تجربه، بالاخره جایی پیدا شده بود که سؤال پرسیدن، کندوکاو کردن و کمی دورتر ایستادن از صحنه، خودش بخشی از کار بود. امروز اگر از من بپرسند دغدغه اصلیات چیست، شاید بگویم «تحول»؛ البته نه تحول به معنای آن کلمهای که زیاد در جلسهها و سندها مصرف شده است. تحول برای من یعنی بفهمیم واقعاً چه چیزی در حال تغییر است، چه نیروهایی دارند جامعه و فرهنگ و رسانه را شکل میدهند، و ما اگر بخواهیم کاری بکنیم، باید کجای این ماجرا بایستیم. هنوز هم طلبهام، هنوز شعر و ادبیات برایم عزیز است، هنوز کار فرهنگی را دوست دارم؛ اما بیشتر از گذشته حس میکنم قبل از دویدن باید خوب دید. بعضی وقتها مسئله ما کمبود فعالیت نیست، کمبود فهم درست از میدان است. فعلاً هم سهم من از این مسیر همین است: بیشتر دیدن، بیشتر خواندن، بیشتر سؤال کردن و اگر خدا قبول کند، کمک کردن به اینکه تصمیمها کمی عمیقتر، دقیقتر و راهبردیتر شوند.